|
همیشه با همیشه ساختم ×××××× همیشه با همیشه سوختم
|
فرياد يک از همه جابی خبر

امروز دل اسمون گرفته ...امروز از اون روزهایی که من و تو خیلی ازش خاطره داریم ...امروز از اون تک روزهایی که تو اوج تابستون گرمای لعنتی اسمون تیره میشه و دلهای عاشق میگیره...امروز از اون روزهای نابیه که ادم دوست داره شونه به شونه ی معشوقش راه بره و دست تو دست اون تو چشای بارونیش زل بزنه ...امروز از اون روزهایه که من و تو عاشقشیم...من و تویی که واسه ی رسوایی دنباله بهونه ایم...تو این هوا تو چشات می خوام زل بزنم و فردامو با تو ببینم...همیشه فکر با تو بودن جزو ارزوهای محا لم بوده درست مثل خودت...اما این روزهای تنهایی درست مثل گیسویه من تاریکه تاریکه...صدای باد بد جوری دلمو میلرزونه ... یاد اون سال نوروز...وااااااای..چقدر دور شدیم از خواسته هامون...چقدر دور شده دستایی که یه روز می خواست فقط واسه یه بار بودن دلهره طعم عشق و حس کنه...حالا چشا گریونه و دلا نالون ...خودمون داریم با خودمون با عواطف و احساسات پاکمون بازی میکنیم ...همیشه کاخ ارزوها زود خراب میشه...یه روزی میاد که میخوام همنفس باشیم اما نفسی نداریم ... هم صدا باشیم اما صدایی نداریم... هم اغوش باشیم اما جونی نداریم...گذشت ان روزها که چه ارزان و بیهوده از دست رفت...افسوس...نزدیک به هم اما بی نفس...در اغوش هم اما بی جان ... بینمون تکه های ابر فاصله انداخته...قلبمون و بارون خیس کرده ...روزی مياد که ديگه حسرت رويای اين روزا رو هم نميتونيم بخوريم...

تنهايی اونقدر سخت و طاقت فرساست که از ادم توان زندگی رو ميگيره ... اين روز ها هم ادم های تنها زياد شدن ....ادمايی که دم از تنهايی ميزنن در حالی که خودشونم نميدونن تنهايی يعنی چی ... نه ... مشکل جای ديگست ... چرا اينقدر جوونايی امثال من زياد شدن ... چرا اينقدر ميسوزن و ميسازن ... دنيا کثيفه ... دنياااااااااااا ... روزگار بی رحمه روزگاااااااااااااار ... و من و تو بايد بازيچه ی دست تقدير بشيم و اينجوری اتيش بگيريم ... نميدونم اگه تو رو نداشتم چی کار ميکردم ... تويی که شب تو اغوش پر مهرت با نوازشهای گرمت به خواب ميرم ... تويی که شدی تنها دليل زنده بودنم ... تويی که خيلی وقتها از دستت نالونم ولی با دنيا پول و ثروت و هرچی ديگه که فکرشو بکنی عوضت نميکنم ... تويی که برای من تکيه گاه تنهايی هامی... تويی که نبودنت رويای بودنت و واسم مياره ... تويی که تا مرز جونم دوست دارم ...تنهام نزاااااااااااااااااار...

نمیدانم کدام نامرد دعا کرد![]()
تقدیم به تنها بهانه زنده بودنم................................
ای کاش در چشمهایت ،تردید را دیده بود
یا از همان روز اول، از عشق ترسیده بودم
ای کاش آن شب که رفتم از آسمانگل بچینم
جای گل رز برایت ،پروانگی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی
آن شب نمی دانی ،اما تا صبح رزیده بودم
آن شب تو باخود نگفتی ،که بر سرم چه آمد
با خود نگفتی زدستت،من باز رنجیده بودم؟
انگار پی برده بودی،دیوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودی ،ودیر فهمیده بودم
از آن شب سرد پائیز،که چشم من به تو افتاد
گفتم ای کاش شب ها،هرگز نخوابیده بودم
از کوچه که میگذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشم پی دیگری بود ،این را نفهمیده بودم
آن شب من واشکومهتاب،تا صبح نشسته بودیم
ای کاش یک خواب بد بود، آنچه که دیده بودم
تو اهل آن دوردستی ،من یک اسیر زمینم
عشق زمین و افق را ای کاش سنجیده بودی
بی تو چه شبها که تا صبح ،در حسرت با تو بودن
اندوه ویرانیت را ،تا صبح پرستیده بودم
وقتی صداکردی از دور باعشوی............را
آن لحجه نقره ایت را،ای کاش نشنیده بودم
انگار تقصیر من بود ،حق با تو وآسمانست
وقتی تو می گذشتی،از دور خندیده بودم
اما به پروانه ات سوگند،تنها گناهم همین ست
جای تو بودم اگر من صدبار بخشیده بودم
باید برایت دعا کرد،آبادباشی وسرسبز
ای گاش هرگزنبینی،چیزی که من دیده بودم
اندوه بی اعتنایی،چه یادگار عجیبی ست
اما چه شب ها که آن را،ازعشق بوسیده بودم
حالا بدان که رفتی ،در حسرت بازگشتت
یک آسمان اشک آن شب،در گوچه پاشیده بودم
هـرگـز پشـیمان نگشتم،ازانتخاب تو هـرگــز
رفتـی که شاید بدانـم،بیهوده رنجیـده بـودم
حالا تو را به شقایق،دیگربیاکوچ کافیست
جای تو بودم اگر من،این بار بخشیده بودم..............
تا دروغهای بی پایان رهائی می یافتندوزندگی
زندگی انسانهای عاشق به درستی وصافی ویکرنگی عشق مبدل می گشت............
شگرف نیست غم آن کسی که یا نداراد
به هر دیار که باشی دلی به سوی تو دارام
که رسم وشیوه دلدادگی دیار نداراد.......................![]()
دل من میل توداراد،چه بجوئی چه نجوئی دیده ام جآی توباشد،چه بمانی ،چه نمانی
من که بیمار تو هستم،چه بپرسی ،چه نپرسی
جان به راه توسپارم،چه بدانی، چه ندانی
ایستادم به ارادات،چه بود گر بنشینی؟
بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی؟
میتوانی به همه عمر،دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی،نتوانی
دلم من سوی تو اید،بزنی یا بپزیری
بوسه ات جان بفزاید، بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارام ،چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو داراد چه بخوانی چه نخوانی!!!!!!!!!
که گلهایش به یغمای خران بود
ز غم جان داد و باران گریه سر داد
صدای گریه اش در ناودان بود!
نپنداری که با من یاوری کرد
در اول ،آتشم زد از جدائی
در آخر،موی من خاکستری کرد................
قفس زادم،قفس را هم،دری نیست
مرا گفتند:روزی پر درآری
ولی در من چراغ باوری نیست
دلم شاد از نگاه نازنین بود
گشودم چشمو دیدم نازنین نیست
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان ،دلم بیمار بود
گفتمش :از گریه لبریزم،مرو!
گفت :جانا!ناگزیرم ناگزیر
گفتم:او را لحظه ای دیگر بمان!
گفت :می خواهم،ولی دیرست دیر
در نگاهش خیره ماندم،بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ وبر لاله های گوش او
ناگهان آهی گشیدوگفت: وای!
زندگی زیباست گاهی ،گاه زشت
گریه را بس کن،مرا آتش مزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت................
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره ازسر مژگان او......................
از سخن ماندیم وبا رمز نگاه
گفت:می دانم جدائی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه ها بدرودبود.....................................
ای همرنگ!
ای بی من وهمیشه بامن!
یاد تو چون پرستوها
یاچون لک لک های مهاجر
لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند.
گفتی که هر شب واژهای شعرم را
با اشک مشوئی.
من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیال میپیچم..............
ای عطر عاطفه !
گفتی که با شعر من هم سفر یادی
پروازت مبارک باد!
زندگی.................
ای کاش آهنگ خون آوای زندگی هیچوقت خروشان نمی شد
ولی چه حیف که گذشت و روزگار در شیرین ترین لحظات نغمه فراق سر میدهد
و رشته های انس و الفت ما را می گسلد. عزیزم زندگی همیشه بهار نیست گاهی اوقات
ابر خزان می آید وبر آن سایه می افکند و روزگار باوفاترین یاران را از تو جدا می سازدولی از
از تو ای عزیزمی خواهم اگر روزی یا روزگاری وجودم را در این دنیای برهوت نیافتی و احساس
کردی دیگر اثری ازمن نیست به یاد لحظات خوشی که با هم داشتیم چند قطره اشک بیفشان
باشد که مرا شاد کنی!!!!!!!!!!
تا بی خبر بمیرد از درد خود پرستی................
.........................
با این همه
اگر عمری باقی بود
چنان از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
نه این دل ناماندگار بی درمان........!!!!!
.........................