فرياد يک از همه جابی خبر

امروز دل اسمون گرفته ...امروز از اون روزهایی که من و تو خیلی ازش خاطره داریم ...امروز از اون تک روزهایی که تو اوج تابستون گرمای لعنتی اسمون تیره میشه و دلهای عاشق میگیره...امروز از اون روزهای نابیه که ادم دوست داره شونه به شونه ی معشوقش راه بره و دست تو دست اون تو چشای بارونیش زل بزنه ...امروز از اون روزهایه که من و تو عاشقشیم...من و تویی که واسه ی رسوایی دنباله بهونه ایم...تو این هوا تو چشات می خوام زل بزنم و فردامو با تو ببینم...همیشه فکر با تو بودن جزو ارزوهای محا لم بوده درست مثل خودت...اما این روزهای تنهایی درست مثل گیسویه من تاریکه تاریکه...صدای باد بد جوری دلمو میلرزونه ... یاد اون سال نوروز...وااااااای..چقدر دور شدیم از خواسته هامون...چقدر دور شده دستایی که یه روز می خواست فقط واسه یه بار بودن دلهره طعم عشق و حس کنه...حالا چشا گریونه و دلا نالون ...خودمون داریم با خودمون با عواطف و احساسات پاکمون بازی میکنیم ...همیشه کاخ ارزوها زود خراب میشه...یه روزی میاد که میخوام همنفس باشیم اما نفسی نداریم ... هم صدا باشیم اما صدایی نداریم... هم اغوش باشیم اما جونی نداریم...گذشت ان روزها که چه ارزان و بیهوده از دست رفت...افسوس...نزدیک به هم اما بی نفس...در اغوش هم اما بی جان ... بینمون تکه های ابر فاصله انداخته...قلبمون و بارون خیس کرده ...روزی مياد که ديگه حسرت رويای اين روزا رو هم نميتونيم بخوريم...
